یه سفر کوتاه
سلام عزیز دلم مامانم 30 بهمن رفتیم مهاباد من تو بابایی و عمو محسن خوش گذشت اگرچه خیلی کم موندیم نهار تو رستوران میرزایی خوردیم که باز طبق معمول آبروریزی کردی من نهار نخورده اومدم بیرون
یه سر بازارچه رفتیم و یه پارک که چایی بخوریم و داخل شهر یه کم گشتیم و برگشتیم .
اما ارسان جونم عمو محسن دوست صمیمی بابایی هستش که با بابایی از بچه گی با هم هستن خلاصه مثل برادرن و تو ام این احساس و درک کردی و خیلی دوستش داری و عمو محسن ام همیشه به ما لطف داشته ان شالله ما هم جبران کنیم تو عروسی اش اخ جون عروسی
ام اینم کادو های عمو محسن که پارسال وقتی بدنیا اومدی خریده بود مرسی

اینم عکسای مهاباد که گرفتیم 




اینم اسباب بازی هایی که بابایی واست گرفت از مهاباد
اینم شام ما و پسر خواب الو ی ما 

اینم خستگی پسرم از سفر بای بای 
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


یه سفر کوتاه
